صفحه نخست
عصر پنجشنبه با بهمن بیگی
کتابخانه تخصصی عشایر
کتابخانه تخصصی کتابداری
درباره ما
ارتباط با ما
عصر پنج شنبه با بهمن بیگی
1390/11/06
پنج شنبه ششم بهمن ماه 1390 بسیاری از دوستداران بهمن بیگی بر سر مزارش حاضر شده بودند و زنگار دل با نجوای خاطرات دوران طلایی تعلیمات عشایر می زدوذند. آقای محمدعلی اکبری هم آمده بودند. آقای اکبری یکی از کسانی است که بهمن بیگی به منزل خود می آورد و با سواد می کند. آقای اکبری حق شاگردی را خوب ادا کرده است و همیشه یکی از وفادارترین دانش آموزان بهمن بیگی بوده است. او داستان مراجعه بهمن بیگی به چادر پدرش و آوردن او به شیراز را در مقاله ای دلنشین حکایت کرده است. این مقاله یکی از مقالات کتاب "سوگ سیمرغ: یادنامه محمد بهمن بیگی" است که مراحل اخذ مجوز نشر از وزارت فرهنگ و ارشاد را سپری می کند. آقای سیاحی هم آمده بودند. با بیان دلنشینشان این شعر ایرج میرزا را خواندند. : *****اي نكويان كه در اين دنياييد يا از اين بعد به دنيا اييد اينكه خفته است در اين خاك ، منم/// ايرجم ايرج شيرين سخنم*** مدفن عشق جهان است اينجا/// يك جهان عشق نهان است اينجا*** عاشقي بوده بدنيا فن من/// مدفن عشق بود مدفن من*** تا مرا روح و روان در تن بود/// شوق ديدار شما در من بود*** بعد چون رخت ز دنيا بستم/// باز در راه شما بنشستم*** گرچه امروز بخاكم ماواست/// چشم من باز به دنبال شماست*** بنشينيد بر اين خاك دمي/// بگذاريد به خاكم قدمي*** گاهي از من به سخن ياد كنيد/// در دل خاك دلم شاد كنيد*** موفق و پیروز باشید.
بازدید: 2
1390/10/22
"زیارت در باران" نام متنی است که اینبار آقای اسکندر کاظمی برای "عصر پنج شنبه " نوشته است. این هفته جای بسیاری از دوستان خصوصا بی بی سکینه خیلی خالی بود. **********عصر پنج شنبه(90/10/22) همچون بسیاری پنج شنبه های دیگر به اتفاق آقای مسعود بهره بر به زیارت آرامگاه آقای بهمن بیگی رفتم .اما این پنج شنبه با پنج شنبه های دیگر تفاوت داشت، پس از چند ماه شیراز هوای بارانی به خود گرفته بود ، نا خود آگاه به یاد مقاله "باران" اثر شادروان بهمن بیگی افتادم که پانزده سال قبل از خاموشی اش نوشته است ، آنجا که به زیبایی آورده است : " با هلهله مادر از خواب بیدار شدم ومهمانان را بیدار کردم تا همه با هم نوای فرحبخش باران را بشنویم وبه آهنگ دل انگیز برخورد مروارید های زلال و سفید با چادر های گرد گرفته وسیاه گوش بدهیم . من از روزگار دور دست لالایی وگهواره تا اکنون که دو اسبه به سوی خاموشی میروم آهنگی بدین دلنشینی نشنیده ام ،آهنگ ریزش آب بر خاک ،بر سنگ، بر درخت ،بر ظرفهای پراکنده مسی، بر پیت های حلبی ، بر قوطی های خالی ،بر پیر و جوان وبر انسان وحیوان ،نه که آهنگ بلکه بانگ با شکوه فتح وظفر بود، شیپور پیروزی زندگی بود بر مرگ، پیروزی سرسبزی وخرمی بر تیرگی ونومیدی " اینک من ومسعود شاهد ریزش "مرواریدهای زلال وسفید "بر سنگ مزار انسانی بودیم که عاشق باران بود ودر اواخر عمر که پاهایش یاری نمی کردمی خواست که او را کنار پنجره ببرند تا بارش باران را به تماشا بنشیند .درخشش سنگهای خیس مزار او در روشنایی افق وبارش باران بر گلهای رنگا رنگی که نثار ان شده بود ، با ما سخن می گفت ولی کجا قلم ناتوان وزبان الکن من قادر به بیان است ! باید از زبان حضرت حافظ بشنویم :**** زانقلاب زمانه عجب مدار که چرخ /// ازاین فسانه هزاران هزار دارد یاد*** قدح به شرط ادب گیر زانکه ترکیبش /// زکاسه سر جمشید و بهمن است و قباد*** مگر که لاله بدانست بی وفایی دهر /// که تا بزاد وبشد جام می زکف ننهاد (اسکندر کاظمی 22-10-1390 شمسی)
بازدید: 69
1390/10/15
پنج شنبه پانزدهم دی ماه 1390
بازدید: 70
1390/10/08
پنج شنبه هشتم دی ماه ساعت 4 بعدازظهر در تالار حافظ شیراز جلسه نقد کتابی برگزار گردید که به نوبه خود می تواند افتخاری برای ادبیات و داستان نویسی ایلی رقم زند. تني چند از نویسندگان و بزرگان ادبیات فارس در جلسه حضور داشتند و هر یک به نوعی کتاب را ستودند و از آن به عنوان یکی از رمان های با ارزش چند سال اخیر نام بردند. دکتر کاووس حسن لی، دکتر شریف سادات، دکتر مرادی و تعداد ديگري از نویسندگان بنام شیرازی مانند آقای طیبی، کشاورز، شاعر گرانمایه آقای اوجی هم در جلسه حضور داشتند. حضور این سرشناسان ادب شیراز نشان از اهمیت جلسه و نقادی سطح بالای کتابی مطرح را می داد. خانمی جوان به نام حیدری نقد زیبایی را بر کتاب نوشته بود که مورد تحسین حضار قرار گرفت. همچنین نقد آقای فقیری که به علت بیماری موفق به حضور در جلسه نشده بود توسط یکی از نویسندگان جوان قرائت شد و در انتها حضار نظرات و برداشت های خود را با نویسنده در میان گذاشتند. نام این کتاب "قانون قبیله پدری" نوشته آقای محمد هنرمند از ایل قشقایی بود. این کتاب در 160 صفحه با طرح جلدی زیبا ولی صفحه آرایی نامناسب و ناشیانه توسط انتشارات نگیما به چاپ رسیده است. در آینده اطلاعات کاملتری از این کتاب را در بخش کتابخانه تخصصی عشایر قرار خواهم داد. نویسنده با یادداشتی که در ابتدای کتاب قرار داده است نام و یاد محمد بهمن بیگی را پاس داشتهاست. متن این یادداشت بدین شرح است: "در بازنویسی «کوچ»های پایانی این «سفر» پیامکی، ناهنگام، از کوچ ابدی محمد بهمن بیگی خبر داد، این را نه به اسم «تقدیم های رایج» که خواستم یادگونه ای باشد از مردی که «با اسب در باران آمد» و سوغات کلمه آورد از شهر و پیرانه سر به ییلاق ابدیت قیقاج کرد. بی اسب و تفنگ و تلواسه و بی هنگام، اگر چه در قانون نانوشتهی قبیله اردی بهشت همیشه گاه سفر بود..." ****************** در آینده از محمد هنرمند بیشتر خواهیم نوشت.
بازدید: 66
1390/10/01
امروز پنجشنبه اول زمستان 90 بهمن بیگی بزرگ بر بالین خود شاهد لحظاتی بود که پیش از مرگ آرزو می کرد در آرامگاهش اتفاق افتد. او بارها و بارها به بی بی سکینه و شاگردانش می گفت پس از مرگ مرا در مکانی به خاک بسپارید که آنانی که دوستشان دارم بتوانند به راحتی بر سر مزارم حاضر شوند. او با اینکه می دانست حافظ شیرازی می تواند کمترین همنشین او پس از مرگ باشد اما حافظیه را برای آرام گرفتنش دوست نداشت. زیرا معتقد بود حافظیه یک محل فانتزی است و بخشی از مردمی که دوست دارد به راحتی نمی توانند به آرامگاهش بیایند. درست هم فکر می کرد. هر هفته در آرامگاه شاهد حضور مردمی هستیم که اگر می خواستند به مکانی چون حافظیه بروند یا نمی توانستند و یا اگر می رفتند دچار دشواری های فراوان می شدند. خوشبختانه مستند سازی حضور مردم در آرامگاه توسط کوچ لایب نشان می دهد که بهمن بیگی در میان مردم چه جایگاهی دارد. هر چند بهمن بیگی آنقدر بزرگ هست که نیازی به اثبات این ادعا نیست اما هنوز کسانی هستند که نمی دانند مردمی بودن، مردمی شدن و مردمی ماندن به چه معناست. امروز به همراه بسیاری از دوستان و شاگردان استاد، به اتفاق بی بی سکینه بهمن بیگی طبق معمول هر پنج شنبه بر گرد آرامگاه استاد حلقه زده بودیم و غرق در افکار و اندیشه های خود بودیم. ناگاه یک زن کهنسال با لباس ایلی آرام آرام به آرامگاه نزدیک شد؛ سلام کرد و رفت در پایین ترین نقطه آرامگاه با کمال فروتنی نشست و های های گریست. آنقدر با صدای بلند و از ته دل گریست که دیگر دلی در سینه حاضرین نماند و گوهر اشک از دیدگان اغلب دوستان سرازیر گشت. او می گریست و به زبان ترکی الفاظی را بر زبان می آورد که من معانی آن را نتوانستم بفهمم. اما تضرع، عواطف و احساس درون این مادر پیر آنقدر لطیف و پرمعنا بود که برای درک آن به گوش و زبان نیازی نبود. بی بی سکینه که مانند سایرین شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته بود با چشمانی اشک آلود به او نزدیک شد و سعی در آرام کردن او داشت. اما او گویی ماه ها اشک خود را برای این لحظه نگاه داشته بود. گریه امانش نمی داد و تقلای بی بی سکینه نیز بی فایده بود. بی بی سکینه را گفتم بگذار تا بگرید. گریه او شاید تسکین آلام هزاران ساله همه مادران ایل است. گریه او شاید مرهمی بر زخم های تاریخ زن ایلی ست. گریه او شاید آرامشی است بر تلاطم اقیانوس رنج های بی شمار مادران ایل. ************ عکس او را در کنار آرامگاه می بینید.
بازدید: 121
1390/09/24
پنج شنبه این هفته آرامگاه استاد بهمن بیگی بوی گلستان می داد. این هفته مهمان ویژه ای همراه بی بی سکینه کیانی به آرامگاه استاد بهمن بیگی آمده بود. مهمانی که از این جهت ویژه است که پدربزرگش ابراهیم گلستان است؛ مادرش لیلی(بخوانید لی لیLili) گلستان، پدرش فیلمبردار بنام مرحوم نعمت حقیقی و داییش مرحوم کاوه گلستان. پدربزرگش ابراهیم گلستان را همه می شناسند. شاید اگر در مورد او مطلبی بنویسم تکراری شود و یا نتوانم حق او را ادا کنم. در عین حال نمی توانم خاطره او از مدارس عشایری و حیرت او از صدای بلند دانش آموزان مدارس و پاسخ بهمن بیگی به او را نادیده بگیرم. این خاطره را هر چند در بسیاری از سایت ها آمده است و تکراری است اما در انتها برایتان نقل می کنم. مادر این مهمان ویژه، لیلی گلستان متولد ۱۳۲۳ در تهران است. پدر لیلی به محافل روشنفکری ایران رفتوآمد داشت و یکی از جاهایی که معمولاً میرفت کافه نادری بود. کافه نادری در آن زمان پاتوق شاعران، نویسندگان و روشنفکران بود. گاهی لیلی را نیز با خود به این کافه میبرد که در همان جا وقتی حدود چهار ساله بود چند بار صادق هدایت را میبیند که در یکی از این ملاقاتها صادق هدایت پرترهیی از او میکشد. تا کلاس نهم دبیرستان در تهران تحصیل کرد و سپس راهی فرانسه شد. لیلی در خاطراتش مینویسد: «یک بار پدرم برای کار استودیویش به پاریس آمد و یک روز به من گفت که امروز با چند فرانسوی قرار ناهار دارد و مرا با خودش برد. من هیجده، نوزده سال داشتم. وقتی به رستوران رفتیم. پدرم آن دو فرانسوی را به من و من را به آن دو معرفی کرد: دخترم لیلی. مسیو ژان لوک گودار، مسیو فرانسوا تروفو! من بهتزده و حیرتزده زبانم بند آمده بود.» در سالهای اقامت در پاریس به جشنوارهٔ ونیز رفت و با دنیای سینما آشنایی نزدیکتری پیدا کرد. به ایران باز می گردد و به عنوان طراح پارچه در کارخانجات پارچهبافی مقدم استخدام شد. پس از بیرون آمدن از آنجا در ۱۳۴۵ به سازمان تازه تأسیس تلویزیون ملی ایران رفت و به عنوان طراح لباس استخدام شد. پس از مدت کوتاهی به مدیریت برنامهٔ کودکان و نوجوانان برگزیده شد. با نعمت حقیقی که فیلمبردار تلویزیون بود آشنا شد و در تیرماه ۱۳۴۷ با او ازدواج کرد. تلویزیون را نیز پس از هفت سال فعالیت ترک کرد و به نوشتن در روزنامهها و مجلات و ترجمه روی آورد. با ترجمهٔ زندگی، جنگ و دیگر هیچ، اثر اوریانا فالاچی، بهعنوان مترجم مطرح شد. به مدیریت خانهٔ صادق هدایت برگزیده شد که در سال ۱۳۵۶ استعفا داد. در ۱۳۶۰ کتابفروشی گلستان را دایر کرد و در ۱۳۶۸ کتابفروشی را به نگارخانه هنرهای تجسمی با نام نگارخانه گلستان تبدیل کرد، که هنوز دایر است و جزو نگارخانههای سرشناس ایران محسوب میشود. پدر این مهمان ویژه نعمت حقيقي، فيلمبردار پيشكسوت سينماي ايران بود که صبح پنجشنبه، نهم ارديبهشتماه سال 1389 یعنی سه روز قبل از درگذشت استاد بهمن بیگی دار فانی را وداع گفت. نخستين فيلم سينمايي او به عنوان دستيار فيلمبردار فيلم «جنوب شهر» به كارگرداني فرخ غفاري بود. حقيقي در دوران فعاليت حرفهاي خود با كارگردانان ايراني بسياري از جمله مسعود كيميايي، امير نادري، ناصر تقوايي، بهمن فرمانآرا، بهروز افخمي، محسن مخملباف و رفيع پيتز همكاري كرده بود. فيلمبرداري فيلمهايي همچون «گوزنها»، «داش آكل»، «تنگسير»، «ممل آمريكايي»، «شازده احتجاب»، «عروس»، «ناصرالدينشاه، آكتور سينما»، «روز فرشته»، «جهانپهلوان تختي»، «فصل پنجم» و «شوكران» را ميتوان در كارنامه حرفهاي نعمت حقيقي مشاهده كرد. اما دایی مهمان ما کاوه گلستان. این هنرمند عکاس را بهتر همان که قلمی به شیوایی قلم مسعود به نود با تیتر "آن که با دوربینش، جهان را گریست" معرفی کند. این مقاله رادر سایت http://sheipour.parsiblog.com بخوانید. اما کاوه گلستان را ویکی پدیا چنین معرفی می کند: کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان و فخری گلستان، همسر هنگامه گلستان و پدر مهرک گلستان، داستاننویس و کارگردان سینما است. چاپ عکسهای گلستان از رویدادهای انقلاب ایران و جنگ ایران و عراق در بسیاری از مطبوعات معتبر کشورهای غربی، نامش را در میان خبرنگاران عکاس بینالمللی به نامی آشنا تبدیل کرد و جوایزی را نصیب او کرد. گلستان در ۱۳ فروردین ۱۳۸۲ هنگام انجام مأموریت تصویربرداری برای شبکه خبری Bبی30 در خط مقدم جنگ در شهر مرزی کفری در ۱۳۰ کیلومتری کرکوک در عراق ، بر اثر انفجار مین کشته شد. زنده یاد کاوه گلستان جمله معروفی دارد که می توان گفت مانیفست حرفه بسیاری از تصویربرداران دوستدار او قرار گرفته است: «من میخواهم صحنههایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشهدار کند و به خطر بیندازد. میتوانی نگاه نکنی، میتوانی خاموش کنی، میتوانی هویت خودرا پنهان کنی، مثل قاتلها، اما نمیتوانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمیتواند» مهمان ویژه ما نامش صنم حقیقی است. او ما را به یاد نوشته ها و خاطرات ابراهیم گلستان دربارهی محمد بهمن بیگی و دانش آموزان عشایری انداخت. حیفم آمد که یکی از آنها را برای شما نقل نکنم. در سفری که گلستان ۳۶ سال قبل به خطهی فارس داشته به دعوت بهمن بیگی به تماشای کارهای او برای با سواد کردن کودکان عشایر میرود. در هر چادر که وارد میشوند؛ کودکان با صدای بلند نوشتهها را میخواندند و با فریاد درس را جواب میدادند. گلستان مینویسد: اول فکر کردم این نشانهی بودن میان دشت و بیابان است...گفتم: محمد بگو آنقدر بلند نخوانند. چرا فریاد؟ جواب نداد. در چادرهای بعد این وضع تکرار شد. باز گفتم: محمد چرا فریاد؟ اینها که چند قدم بیشتر از آموزگارشان دور نایستادهاند. بازجواب نداد. و این حالت و وضع باز تکرار میشد. در ده بیست چادر ... دیگر چیزی نگفتم. درراه بازگشت به شیراز گفتم: دکتر گلو داری؟ خندید. گفتم: نگذار گلویشان پاره میشود. گفت: نمیشه. بهتره این جور.عادت میکنن. گفتم: عادت بدی است داد زدن. گفت: آی خوبه! نمیفهمی؟ عادت میکنن دیگر سرشان را بائین نمیاندازن. دست به سینه جواب بدن، فردا که خان برگشت. گفتم: خان کجا دیگه برگرده؟ گفت: گاسم که برگرده. دنیا را کجا دیدی؟ گاسم که برگرده. تا برگرده بچهها عادت میکنن به داد زدن ... **************** مطالب فوق برگرفته از وب سایتhttp://www.golestangallery.com و سایت ویکی پدیا می باشد.
بازدید: 201
1390/09/17
عصر روز جمعه هجدهم آذرماه 90 آقای مهندس سید احمدرضا دستغیب نماینده محترم مردم شیراز در مجلس شورای اسلامی به اتفاق چند نفر از همکاران خود به منزل زنده یاد محمد بهمن بیگی آمدند و از نزدیک با خانواده و چند نفر از شاگردان آن زنده یاد دیدار و گفتگو کردند. آقای مهندس دستغیب از جمله مسئولان دولتی هستند که شناخت خوبی از خدمات و فعالیت های نجاتبخش معلم بزرگ ایل دارند. ایشان از جمله کسانی بودند که در مراسم تشییع جنازه و سالگرد معلم بزرگ ایل حضور یافتند و سخنرانی کردند و در مورد نقش بهمن بیگی در جامعه فرهنگی ایران خصوصا عشایر در روزنامه های محلی نیز مطالبی نوشتند. امروز چند نفر از شاگردان استاد بهمن بیگی از جمله آقای محمد علی اکبری، مهندس برفروشان، اسکندر کاظمی، مهندس ابوالفتح امیری و آقای عربی در جلسه حضور داشتند و بانو بی بی سکینه بهمن بیگی را در میزبانی همراهی و پیرامون خدمات بی نظیر استاد بهمن بیگی و نقش او در اوضاع اجتماعی، فرهنگی، و اقتصادی مردم عشایر صحبت کردند. البته دوستان خواسته بحق دانش آموزان بهمن بیگی را که همان ساماندهی فضای اطراف آرامگاه استاد است را مطرح و در مورد به تاخیر افتادن این موضوع گله کردند. آقای مهندس دستغیب هم قول دادند این موضوع را پیگیری و به نتیجه لازم برسانند. شاید اگر مسئولان عصرهای پنج شنبه اشتیاق مردمی را می دیدند که چگونه در گرمای تابستان و سرمای زمستان مشتاقانه به آرامگاه استاد بهمن بیگی می آیند و به او ادای احترام می کنند این موضوع اینقدر به درازا نمی کشید. خوشبختانه سایت کوچلایب عشق و علاقه مردم به معلم بزرگشان را مستندسازی کرده است و این عکس ها گواه این مدعاست. طبیعی است هر نظامی اگر بخواهد مردمی باشد، مردمی بماند و از حمایت مردم برخوردار باشد باید نیازهای عاطفی، اجتماعی، و فرهنگی مردمش را بشناسد و به آنها توجه نماید. خوشبختانه مردم شیراز چه عشایر، چه شهری و چه روستایی بهمن بیگی را می شناسند و از خدماتش بهره ها برده اند. حتی آنان که خدمات بهمن بیگی در تعلیمات عشایر را ندیده و نمی شناسند او را به عنوان یک نویسنده بزرگ می شناسند و قبول دارند. بنابراین این موضوع صرفا خواسته مردم عشایر نیست ؛ بلکه خواسته مردمی است که بزرگان قوم و قبیله و شهرشان را می شناسند و قدر می نهند. ****************** عکس های روز پنج شنبه آرامگاه استاد را با عکس های دیدار امروز مهندس دستغیب در یک آلبوم قرار داده ام. در عکس های روز پنج شنبه عکس هنرمند عکاس آقای خسرو گودرزی را مشاهده می فرمایید. عکاسی که عکس های زیبای او از استاد بهمن بیگی جهانی شد.
بازدید: 331
1390/09/10
هفته پیش به مناسبت هفته کتاب، در شیراز نمایشگاه کتاب برگزار شد. برپایی نمایشگاه کتاب یک حرکت بزرگ فرهنگی است که می تواند در جهت ارتقاء فرهنگ و توسعه عادت مطالعه در میان اقشار مختلف جامعه اثر گذار باشد. اما به نظر می رسد این گونه فعالیت های فرهنگی به یک حرکت های کلیشه ای و در حد انجام یک وظیفه معمولی و بدون نظارت های علمی تنزل پیدا کرده است. چرا که غرفه های نمایشگاه، کتاب های موجود روی پیشخوان ها و ویترین ها همگی حاکی از عدم نظارت و کنترل دقیق محصولات فرهنگی عرضه شده در نمایشگاه بود. بخش بزرگی از سالن های نمایشگاه به غرفه های فروش کتب تست و آزمون های کنکور اختصاص پیدا کرده بود که به دلیل رقابت های کاذب، این روزها بخش وسیعی از صنعت نشر را در کشور به خود اختصاص داده است. با این همه، این قبیل فعالیت ها هر چند ضعیف و با کیفیت پایین، نقش زیادی در حفظ و رشد فضای فرهنگی و کتاب خوانی در جامعه دارد. خصوصا اینکه دیده شد بسیاری از مدارس به صورت گروهی دانش آموزان را به نمایشگاه آورده بودند. این موضوع حداقل برای برخی از بچه ها که شاید هرگز برایشان اتفاق نیفتاده بود که دست در دست پدر و مادرشان برای خرید کتاب به کتابفروشی و یا نمایشگاه کتاب بروند اتفاق خوشایندی بود. در نمایشگاه، بچه های یک مدرسه که برای بازدید (صرفا بازدید نه خرید!)به نمایشگاه آمده بودند مرا به یاد دوران راهنمایی در سال های 1355 و 1356 و کتابخانه دبیرستان عشایری انداخت. کتابخانه ای فاخر که نظیر آن را پس از بیست و چند سال فعالیت در حوزه کتابداری در هیچ آموزشگاهی ندیده ام. به جرأت می توانم بگویم حتی بسیاری از دانشگاه های کوچک و بزرگ که با آنها ارتباط کاری دارم هرگز کتابخانه با امکانات و فضای کتابخانه دبیرستان عشایری سال های قبل از انقلاب را ندارند و در آینده نیز نخواهند داشت. این را به این دلیل می گویم که می دانم تفکر حاکم بر مدیریت آنها متوجه اهمیت و نقش کتابخانه در یک سیستم آموزشی نیست. با کمی تامل یادم آمد به تفکر و اندیشه بهمن بیگی در مورد کتاب و کتابخانه و خود را راضی کردم به اینکه بگویم آن کتابخانه با آن قفسه ها، میزهای مطالعه یک نفره و دونفره مخصوص، دکوراسیون چوبی زیبا، برگه دان های منظم و مهمتر ازهمه کتاب های مرتب شده در قفسه ها با نظام رده بندی دیوئی، و کتابدارانی که بچه ها را در یافتن کتاب های مورد نیازشان یاری می دادند محصول تفکر انسانی بود که خود کتابخوان و کتابدوست بود. یادم آمد به قطعه زیبای "جعبه علوم" نوشته استاد بهمن بیگی در کتاب "به اجاقت قسم". شما هم این جملات زیبای او را بخوانید و به بزرگی اندیشه او بیشتر و بیشتر پی ببرید. به چند عبارت نخست قطعه "جعبه علوم" دقت فرمایید: " آموزش بچه های عشایر سبب شد که من پس از سال ها اقامت در ایل به شهر بیایم و با فروش قسمتی از گوسفندانم صاحب خانه و کتابخانه شوم. خانه سابقم چادر سفید کوچکی بود در کنار چادر بزرگ سیاه پدر. کتابخانه سابقم چمدان جادار رنگ و رو رفته ای بود پر از کتاب که طناب پیچ بر پشت قاطری باربر فاصله بین ییلاق و قشلاق را می پیمود. از این کتابخانه سیار خاطره های بسیار دارم: همین که پس از قریب دو ماه سیر و سفر پاییزی و بهاری به گرمسیر یا سردسیر می رسیدیم چمدانم را می گشودم، کتاب ها را درون چادر می چیدم و بیشتر اوقات سرگرم مطالعه می شدم. برای میانراه کتاب های سبک و دم دستی داشتم.... هر گاه که از کارهای آموزشی و اداری فراغت می یافتم به سراغ کتاب هایم می رفتم. تشنگی کشیده بودم. در جستجوی آب بودم. اغلب شب هایم با کتاب ها می گذشت. چراغ مطالعه داشتم و این برای کسی که روزگاری دراز از بوی نفت و دود هیزم رنج برده بود نعمتی بود خداداد. کتابخانه ام به سرعت رونق گرفت. کتاب های مرجع از دایره المعارف بریتانیکا و لاروس گرفته تا لغت نامه های دهخدا و معین در یک ردیف قرار گرفتند. در کنارشان دوره های جلد گرفته سخن، یغما و مجلات دیگر چیده شدند. هفته ای نمی گذشت که آثار جدیدی بر این مجموعه ی گرانبها افزوده نمی گشت. قفسه های قبلی کافی نبود. قفسه های تازه ای اضافه کردم و چند گنجه و کمد هم برای تالیفات اختصاصی تهیه نمودم. دیوان های شاعران و نویسندگان فارسی گو، از اعصار سامانیان و غزنویان تا سخن سرایان و گویندگان معاصرجایگاه والای خود را داشتند. هیچیک از داستانسرایان و بزرگان ادب غرب و شرق جهان فراموش نشد. شمار کتاب های تاریخم از همه بیشتر بود. خواندن تاریخ برایم آسان تر و آموزنده تر بود، تاریخ خونین جهانگشایان و یغماگران، تاریخ سیاه سوداگران و افزون طلبان و تاریخ درخشان عزیزانی که برای رهایی آدمیزاد از چنگ جهل و ظلم جان بر کف نهاده اند...."
بازدید: 435
1390/09/03
صبح پنج شنبه سوم آذرماه 90 جمعی از مسئولان و مدیران محترم شهرداری و شورای شهر شیراز به منظور سر و سامان دادن به وضعیت آرامگاه استاد بهمن بیگی به آرامگاه آمدند و ضمن قرائت فاتحه از نزدیک موقعیت آرامگاه را بررسی و در مورد این موضوع گفتگو کردند. خدا را شاکریم که انسان های فهیمی در راس امور هستند و به قدر و منزلت بزرگان و فرهیختگان این مرز و بوم واقفند. امیدواریم در آینده ای نزدیک شاهد ساماندهی و ایجاد فضای مناسبی در جوار آرامگاه معلم بزرگ ایل بهمن بیگی عزیز باشیم. مهندس رضائیان و مهندس تکاور را در میان جمع حاضر مشاهده میفرمایید.
بازدید: 527
1390/08/19
پنج شنبه 19-آبان ماه 1390
بازدید: 703
صفحه
1
از
9
(81 گزینه)
بعدی
1
2
3
4
5
6
7
...
قبلی
خط مشی کوچ لایب
اخبار و اطلاع رسانی
کتابخانه تخصصی عشایر
مجموعه کتابی
مقالات
اسناد
گنجینه چند رسانه ای
موزه تصویری
عصر پنج شنبه با بهمن بیگی
عصر پنج شنبه با بهمن بیگی
آرشیو عصرهای پنج شنبه
ایلات و عشایر
عشایر و دفاع از دین و میهن
معرفی ایلات ایران و جهان
معرفی ایل باصری
معرفی ایلات و عشایر ایران
خاطرات کاربران
خاطرات
ارسال خاطره
سرگرمی ها
ضرب المثل ها
گفته ها و نکته ها
پیوندها
نشانی موسسه همارا
شیراز - فلکه گاز- روبروی دبستان هفده شهریور- ساختمان ملیکا - طبقه ی اول - همارا
موزه تصویری
مکانی برای نمایش و معرفی ابزار و اشیایی است که در زندگی روزمره عشایر استفاده می شود.
گنجینه چند رسانه ای
این بخش حاوی فایل های کمیاب صوتی و تصویری در زمینه زندگی عشایر می باشد.
کتابخانه های تخصصی عشایر
کتابخانه تخصصی عشایر مکانی برای جستجو، مطالعه و ابراز نظر در مورد کتاب های تخصصی عشایر